با من مپیچ که تلخم...


 

اینجا

پر از یادگاریست

مار ِ سیاه و لمیده ای بر قلبم

که از فرش خونینش پاسبانی می کند،

و روحی که حتی،

شیطان نیز نمیخرد...

 

 

 

 

 


پانته آ

 

و موسی

 عصایش را به زمین کوفت!

و تنش

چون زمین

 لرزید!


پانته آ

 

همه چیز به زیبایی تمام خواهد شد.

در سکوتی مطلق

و سیاهی برایم،

چنان زیبا خواهد شد،

که سپیدی معنایی نخواهد داشت،

و سرما

چنان دلپذیر،

که گرما برای همیشه

فراموش خواهد شد.

و خواب های بدم

و خواب های شیرینم

برای همیشه

بی تعبیر خواهند شد.

و نام کوچکم

بسته به صدای تو،

زیبا یا زشت خواهد شد.

و قلبم

بنا به خواست تو

تیره یا روشن....

 

و صدای زیبای تو

که جدا از نام من،

همیشه زیبا خواهد بود

و

شعرم

که همیشه تلخ و آشفته...

تا انتهای عمر کاغذهای زرد.

 

 

 

 


پانته آ

 

تمام میشویم

با شکوه تمام

و زمین هربار، با اجرای عدالتش

کمی پاکیزه تر خواهد شد

فقط کمی

به اندازه انسانی که میمیرد،

و صدایی که خاموش می شود

و خاطرات آلوده ای که برای همیشه

در زمین سرد

دفن میشود...

و ما فقط یکبار برابر می شویم

و عدالت گم شده مصلحان دروغگو

محقق می گردد

و چه زیبا

شاعرانگی و گناه را

به زیر خاک های سرد و

معده های گرسنه کرم های حقیر می سپاریم

و زمین تنها عدالت خود را

نمایش میدهد

و  سوزش مغز آشفته، حریص و دردناک را

با سردی خاک بخشنده آرام می کند.

 


پانته آ

 

من اینجا

از مرکز داغ زمین

قلبت را می خواهم

که سنگیست

در ستاره ای یخی

هزاران سال دور از من....

 


پانته آ

 

پرنده کوچکم،

صدایت را بوسیدم

هنگامی که آواز می خواندی

طعم شعرت

چون بادام تلخی بود

و لبخندت

پرندکم

طعم تلخ گرفتاری میداد

 


پانته آ

 

دنیا را ما نگاه داشته ایم

محکم

و با سرگیجه

همین است که می چرخد

وگرنه تمام سال

یا تابستان بود

یا زمستان


پانته آ

 

 

دیگر تشنه تر نخواهد شد

از شوری اشک هایم،

و سردتر

از سایه کشیده ام

 

در گلدان خود

مرده است.

 

 

 


پانته آ

 

 

کجا باید تو را می یافتم؟

تو در هیچ کجا نبودی

نه در آرامش خانه

نه در تکاپوی خیابان

نه هنگامی که برایم کف می زدند

نه! تو آنجا هم نبودی

چشمانم بیهوده می گشتند.

به دنبالت حتی به ویرانه ها نیز آمدم

آنجا که هرزه گردها از هوش می رفتند

و فراری های، آرام می­گرفتند

به دنبالت

به خواب دخترکان رفتم

آه

تو در رویای آن ها نیز نبودی

چرا که

آن­ها تا به حال تو را

آرزو نکرده بودند

تو تنها بودی چون من!

خواستنی نبودی چون من!

چون ویرانه ای بودی،

چون من!

چون شکسته های شیشه ای بودی

هنگامی که بر رگ های من

بوسه های عاشقانه می زدند

تو را دیدم

تصویرت را

بر شیشه های شکسته

قرمز

گرم

تو آخرین تصویر بودی

خواستنی و

بی شرم...



پانته آ

 

 تنم را بیش از پیش دوست دارم،

           چرا که دفتریست از خاطرات ِ تو

به خطی که تنها من و تو

نوشتن ِ آن را می دانستیم

و تنها من،

         خواندن آن را....

می دانی!

همه چیز را از روز نخست

                          پاکیزه نگاه داشته ام،

حتی گریه هم نکرده ام!

چراکه ترسیده ام اشک هایم،

             همه چیز را بر زمین بریزند

                                            و زیباییت را،

از حافظه سست ِ چشمانم، پاک کنند...

 

 

 


پانته آ

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ

پانته آ


نویسندگان
پانته آ


آرشیو من


لینک دوستان
 


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0