اینجا
پر از یادگاریست
مار ِ سیاه و لمیده ای بر قلبم
که از فرش خونینش پاسبانی می کند،
و روحی که حتی،
شیطان نیز نمیخرد...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢۳ ب.ظ توسط پانته آ
سهشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩
و موسی
عصایش را به زمین کوفت!
و تنش
چون زمین
لرزید!
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٩ ق.ظ توسط پانته آ
جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩
همه چیز به زیبایی تمام خواهد شد.
در سکوتی مطلق
و سیاهی برایم،
چنان زیبا خواهد شد،
که سپیدی معنایی نخواهد داشت،
و سرما
چنان دلپذیر،
که گرما برای همیشه
فراموش خواهد شد.
و خواب های بدم
و خواب های شیرینم
برای همیشه
بی تعبیر خواهند شد.
و نام کوچکم
بسته به صدای تو،
زیبا یا زشت خواهد شد.
و قلبم
بنا به خواست تو
تیره یا روشن....
و صدای زیبای تو
که جدا از نام من،
همیشه زیبا خواهد بود
و
شعرم
که همیشه تلخ و آشفته...
تا انتهای عمر کاغذهای زرد.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٥٢ ق.ظ توسط پانته آ
سهشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩
تمام میشویم
با شکوه تمام
و زمین هربار، با اجرای عدالتش
کمی پاکیزه تر خواهد شد
فقط کمی
به اندازه انسانی که میمیرد،
و صدایی که خاموش می شود
و خاطرات آلوده ای که برای همیشه
در زمین سرد
دفن میشود...
و ما فقط یکبار برابر می شویم
و عدالت گم شده مصلحان دروغگو
محقق می گردد
و چه زیبا
شاعرانگی و گناه را
به زیر خاک های سرد و
معده های گرسنه کرم های حقیر می سپاریم
و زمین تنها عدالت خود را
نمایش میدهد
و سوزش مغز آشفته، حریص و دردناک را
با سردی خاک بخشنده آرام می کند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٦ ب.ظ توسط پانته آ
سهشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩
من اینجا
از مرکز داغ زمین
قلبت را می خواهم
که سنگیست
در ستاره ای یخی
هزاران سال دور از من....
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٠ ق.ظ توسط پانته آ
سهشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
پرنده کوچکم،
صدایت را بوسیدم
هنگامی که آواز می خواندی
طعم شعرت
چون بادام تلخی بود
و لبخندت
پرندکم
طعم تلخ گرفتاری میداد
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٦ ب.ظ توسط پانته آ
جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸
دنیا را ما نگاه داشته ایم
محکم
و با سرگیجه
همین است که می چرخد
وگرنه تمام سال
یا تابستان بود
یا زمستان
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٦ ب.ظ توسط پانته آ
شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸
دیگر تشنه تر نخواهد شد
از شوری اشک هایم،
و سردتر
از سایه کشیده ام
در گلدان خود
مرده است.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤٠ ب.ظ توسط پانته آ
سهشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸
کجا باید تو را می یافتم؟
تو در هیچ کجا نبودی
نه در آرامش خانه
نه در تکاپوی خیابان
نه هنگامی که برایم کف می زدند
نه! تو آنجا هم نبودی
چشمانم بیهوده می گشتند.
به دنبالت حتی به ویرانه ها نیز آمدم
آنجا که هرزه گردها از هوش می رفتند
و فراری های، آرام میگرفتند
به دنبالت
به خواب دخترکان رفتم
آه
تو در رویای آن ها نیز نبودی
چرا که
آنها تا به حال تو را
آرزو نکرده بودند
تو تنها بودی چون من!
خواستنی نبودی چون من!
چون ویرانه ای بودی،
چون من!
چون شکسته های شیشه ای بودی
هنگامی که بر رگ های من
بوسه های عاشقانه می زدند
تو را دیدم
تصویرت را
بر شیشه های شکسته
قرمز
گرم
تو آخرین تصویر بودی
خواستنی و
بی شرم...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٤ ب.ظ توسط پانته آ
جمعه ٢٤ مهر ۱۳۸۸
تنم را بیش از پیش دوست دارم،
چرا که دفتریست از خاطرات ِ تو
به خطی که تنها من و تو
نوشتن ِ آن را می دانستیم
و تنها من،
خواندن آن را....
می دانی!
همه چیز را از روز نخست
پاکیزه نگاه داشته ام،
حتی گریه هم نکرده ام!
چراکه ترسیده ام اشک هایم،
همه چیز را بر زمین بریزند
و زیباییت را،
از حافظه سست ِ چشمانم، پاک کنند...
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٢ ق.ظ توسط پانته آ
