پرنده کوچکم،

صدایت را بوسیدم

هنگامی که آواز می خواندی

طعم شعرت

چون بادام تلخی بود

و لبخندت

پرندکم

طعم تلخ گرفتاری میداد

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
فرهنگ

دست غريقی به دست توست ، كه دريا در پي آن طعمه ، در تلاش و تكاپوست . دست غريقی به دست توست ، كه هر موج می زندش مشت ، می كَندَش موي ، می دَرَدش پوست ! هر چه توان در تو بوده ، برده به غارت ، هر چه رمق در تو بوده ، رفته به تاراج . می كُشدت درد ، می كِشدت آب ، بر سر و روی تو تازيانه امواج ! زور تو ناچيز و زور موج زياد است راه تو بسته ست و دست و پای تو خسته ست . دست تو از دست او جدا شدنی نيست رشته ای از جان او به جان تو بسته ست ! طرفه نبردی است ، نابرابر ، خونبار ، حمله موجت ميان ورطه كشانده ست . گاه ، يقين می كنی ، كه اينك ، تا مرگ ، فاصله ای جز يكی دو لحظه نمانده ست ! دير زمانی است ، اين غريق ، دريغا سخت فسرده ست و دل به مرگ سپرده ست در تو ، شگفتا ! هنوز ، در دل گرداب ذره ای از گرمی اميد ، نمرده است !